زندگی

خواب و بیداری

زندگی

خواب و بیداری

اخ دلم خنک شد..........

امروز صبح بر حسبه اتفاق گفتم برم یه هوایی تو حفت؟هفت؟ حوض عوض کنم.  

همینجوری داشتم خیابونارو متر میکردم اومدم مسیرمو عوض کنم رفتم کوچه فرعی. تو کوچه هه بنی بشری پر نمیزد. یه خورده رفتم تا وسط های کوچه میخواستم برگردم یهو دیدم به به..... 

هلو بدو تو گلو.... 

فرشاد تو ماشینش نشسته یه دختره هم تو ماشینه. یه لحظه ذوق مرگ شدم بعد سریع رفتم پشته تیره چراغ وایسادم. دختره داشت حرف میزد دستاشم هی تکون میداد اون وسط 2 بار هم خط و نشون کشید. خلاصه دیدم از این فاصله که چیزی نمیشنوم گوشیمو در اوردم یه چند تا عکس ازشون گرفتم بعد برگشتم بدو بدو رفتم کوچه بغلی که از تهه این کوچه بیام تو یعنی موقه رفتن روبه روشون بودم نمیشدم که از بغلشون رد شم رفتم کوچه بغلی بعد از اون سر اومدم تو کوچه از پشت ماشینا میرفتم تا یه وقت فرشاد منو نبینه. خلاصه رفتم پشته ماشین قبلی نشستم رو زمین!!!! اونام داشتن دعوا میکردن صدا شون خوب میرسید. دختره داشت میگفت فکر کردی من احمقم !!! عکساش هنوز تو گوشیته اگه دوستش نداری واسه چی از صبح تا شب دنبالشی واسه چی شمارش تو گوشیته ؟؟؟ منم فهمیدم به به..... هلو بدو تو گلو.... 

فرشاد هم هی میگفت ارومتر بزار؟بذار؟ برات توضیح بدم ولی دختره همینجوری داد میزد.  

حالا یه توضیح بدم که فکر نکنین من فضولم یا خبر چین یا حالا هر چی.  

فرشاد هم مربی من بود هم بچه محلمون. من واسه مسابقاته مدرسه میخواستم اماده شم. واسه همین رفتم فرهنگسرای محلمون که تو رشته ی تیر اندازی 1 مربی بیشتر نداشت که اونم گفت کسی کلت (طپانچه) کار نمیکنه تو این تیم فقط تو کلتی منو سپرد دسته کمک مربی یعنی همون فرشاد. مربیه اکبیری هم با بقیه بچه ها کار میکرد. خلاصه منم گفتم بلاخره فرشاد بچه محله هوامو داره و از این حرفا. چند ماه هم تا مسابقه وقت داشتیم. من صبح ها با بچه ها میرفتیم پارک فرشاد و دوستاشم همیشه اونجا پلاسن. از اون طرف هم نصف بیشتر بچه های مدرسه ی ما کشته مرده ی این فرشادن. اون چند دفه اول من اصلا اشنایی ندادم که من با فرشاد کلاس دارم چون اگه میگفتم بیچاره بودم. حالا نه حسودی یا اینکه اونو واسه خودم بخوام نه به خدا اصلا فکری واسش نداشتم ولی تو مدرسه کلی خاطر خواه داشت و  هر روز یکی میومد میگفت من دوست دخترشم منم مرض ندارم به دوست دختر های احتمالیه طرف بگم من روزی 4 ساعت با دوست پسره احتمالیت کلاس دارم. به قتل میرسیدم اخه....!!!!  

خلاصه من اشنایی ندادم و جیکم در نیومد ولی نمیدونم فرشاد چه انتظاری از من داشت ؟ انتظار داشت جار بزنم من با فرشاد کلاس دارم یا نمیدونم من دوست دختره فرشادم!!!! هر چی که بود از این بیتفاوتی من لجش گرفت هر چی من بیشتر ساکت میموندم بدتر عصبانیتشو سره کلاس خالی میکرد. استاندارده تیر زدن 30 یا 40 تا هستش که منو مجبور میکرد 60 یا 70 تا بزنم. 3 دقیقه واسه 1 تیر باید استفاده بشه که حساب کنین هر تیر 3 دقیقه 60 تا تیر حدود 3 ساعت میشد اونم کلت یا همون طپانچه که 2 کیلو هستش و من 3 ساعت یا بیشتر این کلت رو نگه میداشتم. استراحت هم نمیداد از اول تا اخر کلاس بازوم  صاف بود تا 60 تا رو بزنم. به خدا سمته راسته بدنم سنگین شده بود و بازوم کبود بود تازه بازوی راستم شده بود عضله و بازوی چپم هم تپل تر بود هم شل؟شول؟ 

خلاصه انقدر اذیتم کرد سره کلاس که حاضر بودم یه 10 تا تیر بزنم تو سرش اعدام شم ولی ریخته نحسشو نبینم. مدرسه ی ما هم یه بی بی سی قوی داشت که با مدرسه بغلیمون همدست شده بودن اب میخوردی تو 2 مدرسه میفهمیدن. ما فنی حرفه ای بودیم اونا رشته های نظری. دیواره کلاسه ما همون دیواره کلاسه سوم ریاضی فیزیک هستش. خلاصه همه میدونستن این فرشاد دوست دختر نداره بعضی هام میگفتن یکی رو دوست داره و ای حرفا. هنوزم که هنوزه بازوی راستم خوب نشده و لاغر تر از بازوی چپمه. من هم اونموقه بعده چند ماه کلاس رو ول کردم و بیخیاله مسابقه شدم چون واقعا سره کلاس برام عذاب شده بود ولی تنها فایده ای که داشت این بود که انقدر از فرشاد کینه داشتم که حاضر بودم اعدامم کنن ولی خودم خفش کنم. 

خلاصه منم که کینه ای تا دیدم وضعیت خوبه و دختره دیگه صداش داره میلرزه و معلومه کم مونده گریه کنه سریع رفتم تهه کوچه همینجوری قدم زنان اومدم حالا میترسیدم تا برسم دمه ماشین اونا برن. از شانس خوبم نرفتن و منم که زاتن؟ذاتن؟ بازیگر.... انگار اتفاقی دیده باشمشون برگشتم با تعجب اول به فرشاد نگاه کردم. جاتون خالی انگار روح دیده باشه زبونش بند اومده بود. بعد مثلا !!! چشمم خورد به دختره و با ناباوری دوباره برگشتم سمته فرشاد بعد دوباره سمته دختره.  

بعد با بغض!!! برگشتم سمته فرشاد و بهش گفتم این خانوم کیه عزیزم؟؟؟!!!  

ایکاش فیلم میگرفتم . دختره با فرشاد یهو ترکیدن. دختره داد میزد فرشاد داد میزد. 

دختره به من: به تو چه؟ تو کی باشی؟ به چه حقی بهش میگی عزیزم؟ تو ج-ن-د-ه کی هستی که بهش میگی عزیزم؟ 

فرشاد به من: زهرا الان نه! به خدا الان وقته انتقام نیست! به خدا جبران میکنم!  

دختره به فرشاد: تو عوضیه کثافت این بود قولت؟! تو نامرد قول داده بودی؟! تو یه هرزه ای!!! 

فرشاد به دختره: به خدا قضیه این نیست!؟ باور کن خودشم نمیدونه؟!(چون تمامه مکالمات رو ظبت کردم قراره این جمله و یه چند تا دیگرو بی بی سی مدرسمون پیگیری کنه.) 

من با بغض به فرشاد!!!: نامرد. همین بود دوست دارم دوست دارمات!!!  

بعد یه لحضه اونا ساکت شدن نفس بگیرن منم سریع رو  به فرشاد گفتم : مگه نگفتی همه میدونن ما نامزدیم!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دختره دیگه زد زیره گریه فرشاد هم سرشو گذاشت رو فرمون منم که از فرطه ناراحتی!!!! همونجا نشستم رو پیاده رو شروع کردم به گریه!!!! ولی خدایی یه اشکی میریختم که اون 2 نفری که رد میشدن دلشون کباب شده بود !!!! بعد همینجوری در هینه؟حین؟ گریه اروم شروع کردم حرف زدن!!! رو به فرشاد: من از جونم بیشتر دوستت داشتم جوابم خیانت نبود!!!گفتی به همه گفتی من نامزدتم گفتم باشه!!! گفتی از خونه بیرون نرو گفتم باشه!!! گفتی ارایش نکن گفتم باشه!!! گفتی کلاس نرو گفتم باشه!!! گفتی خونه فامیل نرو گفتم باشه!!! اونموقه ای که من خودمو تو خونه به خاطرت حبس کرده بودم تو میومدی دختر بازی؟؟؟!!! 

اینجوری نامزدم بودی!!! یه گریه ای هم میکردم که اگه گوشتمم بریده بودن اونجوری گریه نمیکردم.  

بعد دختره پیاده شد رفت گفتم الان فرشادم میره دیدم نه نرفت داره منو نگاه میکنه. منم تا اونموقه با بدبختی خودمو نگه داشته بودم زدم زیره خنده. خدایی خیلی سخته خندت بگیره ولی بخوای گریه کنی. همینجوری داشتم میخندیدم . یه 5 دقیقه ولو بودم رو زمین از دل درد نمیتونستم پاشم خندمم تموم نمیشد. بعد فرشاد پیاده شد. به عرضتون برسونم من هیکلم درشته و قدمم خوبه ولی فرشاد هم هیکلی تر از من بود هم قویتر بود در کل فوتم میکرد میوفتادم. هر روز باشگاه میره.  اگه زورم بهش میرسید که نمیذاشتم سره کلاس بهم زور بگه. خلاصه تا پیاده شد از ماشین تازه فهمیدم وضییت خرابه. دوست دخترش که رفته بود هیچ کس هم تو کوچه نبود این هم از اون پسر سگ هاست که بهش بگی ابرو داری میگیره میزنه. تازه شنیده بودم یه دختره بهش فحشه بد داده همچین زده تو گوشه دختره جای 5 تا انگشتش 1 ماه کبود بوده.  

حالا تو اون یه ثانیه که پیاده شد این اطلاعات یادم افتاد داشتم به خودم فحش میدادم که همیشه اطلاعاته مهم دیر یادم میوفته. خلاصه داشتم فکر میکردم چیکار کنم. نمیتونستم فرار کنم چون 2 قدم نشده میگرفتم تازه اگه فرار میکردم عصبانی تر میشد. بعد فکر کردم بازم گریه کنم شاید دلش بسوزه بعد دیدم تابلو میشد اگه گریه میگردم. هم عصبانی تر میشد هم انقدر خندیده بودم اصلا امکان نداشت بتونم گریه کنم. بعد فکر کردم نه بابا نمیزنه دیگه انقدر هم بد نیست. تا این فکر رو کردم سایه 2 متریش افتاد روم فهمیدم میزنه خوب هم میزنه. من رو زمین نشسته بودم اونم بالا سرم وایساد افتاب هم درست رو سرش بود قیافشو نمیدیدم که بفهمم چه قدر عصبانیه . یه ثانیه فکر کردم الانه که همچین بزنه لت و پارم کنه جنازم قابله شناسایی نشه. بعد دیدم اومد نشست کنارم!!!!!!!!! منم که نفسم بند اومده کم مونده بود گریه ام بگیره. جرات نکردم برگردم سمتش همینجوری داشتم دره ماشینو نگاه  میکردم. حالا دلم میلرزید. ترسیده بودماااااا. اخه یکی نیست بگه با بزرگتر از خودت واسه چی شوخی میکنی؟ به خدا دستم میلرزید . حرف زد. همچین ترسیدم انگار با صداش تکونم دادن. تازه اروم حرف زد. گفت خودت جای من بودی چیکار میکردی؟ منم زبونم بند اومده بود بعد یهو بلند گفت هان فکر کردم اگه جوابشو ندم میگیره له ام میکنه.  

گفتم نمیدونم. شک کردم. حیلی اروم بود . یا میخواست بکشدم یا بدتر. دیگه واقعا ترسیده بودم. اروم بلند شدم از جام . گفتم یا میگیرتم یا در میرم. وایسادم خیلی اروم اومدم سره کوچه. تا سره کوچه برسم مردم و زنده شدم. همش میگفتم الان میاد الان میاد. رسیدم سره کوچه اولین ماشینی رو که دیدم پریدم توش در بست اومدم خونه. تا شب هم بیرون نرفتم. امروز هم بیرون نمیرم. احتماله به قتل رسیدنم 90% هستش. حالا قراره شنبه بی بی سی مدرسه یه امار بهم بده که زنده میمونم یا نه. اینم امروزه من. بلاخره اینهمه فیلم که دیدم به دردم خورد خیلی خوب بازی کردم اگه زنده موندم میرم تست بازیگری.

یادش بخیر.

پارسال همین روز دقیقا همین ساعت بهم گفتن اتابک زنگ زده به اتنا گفته دوست دارم اتنا هم گفته منم دوست دارم .  

توضیحات: ( اتابک دوست پسرم بود . اتنا هم صمیمی ترین دوستم که با امسال میشه 6سال دوستی ) 

یادش بخیر.

ای خدا۲

حس میکنم صد ساله دارم زندگی میکنم. خسته شدم چه قدر زندگی؟ اونایی که 40 یا 50 سالشونه حوصلشون از این همه سال زندگی کردن سر نرفته؟ خسته نشدن؟ به خدا من خسته شدم. چه خبره این چند سال زندگی کردم دیگه بسمه. تازه وقتی فکر میکنم من تازه بچه ام کلی مونده تا زندگی کنم. سر درد میگیرم. تازه اینده هست با کلی اتفاقات و این حرفا که وحشت  میکنم حتی بهشون فکر کنم. خسته شدم از بس زندگی کردم. چه خبره فوقش 5 سال زندگی خوبه دیگه یا 6 سال. دیگه دارم از بس زندگی کردم مریض میشم. وای خدا حتی حوصله مردن هم ندارم.

جالب

داشتم یه وب میخوندم واقعا باحال بود. کلی خندیدم. نویسندش عقاید جالبی داره. تو نوشته هاش طنز جالبی بود. کاش زندگیه منم اونجوری بود.......

ای خدا

دیروز با چند تن از دوستان رفتیم شام خراب شدیم سره یکی دیگه از دوستان. خلاصه 5 تا دختر تو خونه تنها بودیم. خونه ی دوستمم بزرگ بود مامان و باباش رو هم فرستاده بودیم خونه اقوام. حالا تو خونه 2  طبقه ی بزرگ نه سرش معلومه نه تهش. این روانیا شروع کردن داستان و خاطره از جن و روح و پریو این یاروها. رفتن تو اشپزخونه دارن بلند بلند داستان ترسناک میگن منم تو اتاق بغلی دارم فیلمه جنگیر نگاه میکنم.  

ایییی انقدر بدم میاد از اینایی که شوخی خرکی میکنن.  

من داشتم از هیجان حالا واقعا هیجان نبود ولی مخلوط هیجان و استرس و خستگیه زیاد و عصبانییت بود. خلاصه از این هیجان مخلوط داشتم لذت میبردم یهو یه چیزی تو گوشم هیس هیس کرد. نمیدونم یه لحظه واقعا قلبم وایساد یا فقط فکر کردم وایساد . حالا همینجوری دراز کشیده موندم تا دیدم این روانی ها دارن غر میزنن که نترسید. منم خودمو جم و جور کردم گفتم بی نمک ها... 

حالا هر چی.  

بحثه شام شد گفتم من ماکارونی میخوام گفتن باشه. حالا رفتیم تو اشپزخونه دنباله وسایل. گوشت کو؟ ظرفا نیست؟ ماکارونی چی هست اصلا؟ 

خلاصه بعده شام جم شدیم داشتیم بحث میکردیم. البته من خودمو نمیگم بچه ها رو میگم. داشتن بحثه سیاسی میکردن بعد رسید راجع به پسرا و میگفتن پسرا بدن و این حرفا. اخه یکی نیست بگه اگه الان دوست پسرت زنگ بزنه که باید از زمین جمت کرد.خلاصه تو تمامه این مدت من ساکت بودم. اصلا یه سالی میشه که اینجوریم. همیشه خسته ام. همیشه بی حوصله ام. دیشب داشتم تقویمم رو نگاه میکردم همه صفحه ها یه شکل بود. این اخریا دیگه نمینویسم ایضا میزنم واسه صفحه های قبلی. از بس روزام شبیه هم هستن. انگار دیگه حسه زندگی ندارم. دیروز تا سرحد مرگ ترسیدم ولی حتی جیغ نزدم.  

دوستان میگن چرا گوشیتو عوض نمیکنی یا چرا بیرون نمای. منظور رواله قدیمه زندگیم. اصلا حوصله ی مردم هم ندارم. الان 2 هفتس فیلمامو ریختم بیرون مرتب کنمشون تا ریختم بیرون و کل اتاقو گرفتم دیدم حوصله ندارم گرفتم خوابیدم. تازه مامانم یه راه از بینشون باز کرده دارم از اون راه تو اتاق رفت و امد میکنم. هر کی هم در اتاقو وا میکنه طفلک شوکه میشه میترسه. حالا بیا ارومش کن که اینا فقط فیلمن. حالا زیاد هستن ولی تا وقتی پاتو روش نذاری و سر نخوری و سرت نخوره به تخت یا کمد خطرناک نیستن. تازه وقتی هم اونجوری بشه به جز یه کثافت کاری که منه بدبخت باید مغزتو از زمین با جارو پاک کنم چیزه دیگه ای نداره. تازه لپ تاپه بدبختمو هرکی میبینه میگه اینو تمیز کن. روی موسم اثاره به جا مانده از پفک و کاکائو و روی این قسمت کیبورد یه پاکت شیرکاکائو و خورده بیسکوئیت و ... هستش. نصفه دیوار هم بادکنکی هستش که از اون تولد کذایی جمشون نکردم. فقط کتابخونم عینه گل برق میزنه و مرتبه اونم چون عاشقه کتاب هام هستم و میخوام دنیا نباشه اگه رو کتابام لک بیوفته. خلاصه از زندگی افتادم. الان 3 هفتس مامانم هر روز وقته ارایشگاه میگیره من نمیرم. هی میگم فردا. لباسام هم یه گوشه از اتاق جم هستن و هر وقت میخوام برم بیرون با کمکه علی و مامانم اونایی رو که میخوام پیدا میکنیم و علی یه اتو؟اطو ؟ میکشه میرم بیرون. مامانم یه نظریه داره که احتمالا تو اتاق جعبه ی شکلات ترکیده چون دست تو هر سوراخ سنبه ای بکنی یه عالمه شکلات پیدا میکنی. تو لباسام رو هم بگردی احتمالا حقوقه 1 ماه بابام رو پیدا میکنی. جلوی 2 تا پنجره هم که انواع ظروف مصرف شده اعم از لیوان و ... از نظر مادر جان پنهان مانده. دیروز رژ میخواستم پیدا کنم 7 نفر ادم شروع کردیم گشتن ولی رژ ام پیدا نشد. شارژره گوشیم به همراهه کنترله تلوزیون و دی وی دی مفقودالاثر شده و کلا این اوضاعه زندگیه منه.