زندگی

خواب و بیداری

زندگی

خواب و بیداری

ای خدا

دیروز با چند تن از دوستان رفتیم شام خراب شدیم سره یکی دیگه از دوستان. خلاصه 5 تا دختر تو خونه تنها بودیم. خونه ی دوستمم بزرگ بود مامان و باباش رو هم فرستاده بودیم خونه اقوام. حالا تو خونه 2  طبقه ی بزرگ نه سرش معلومه نه تهش. این روانیا شروع کردن داستان و خاطره از جن و روح و پریو این یاروها. رفتن تو اشپزخونه دارن بلند بلند داستان ترسناک میگن منم تو اتاق بغلی دارم فیلمه جنگیر نگاه میکنم.  

ایییی انقدر بدم میاد از اینایی که شوخی خرکی میکنن.  

من داشتم از هیجان حالا واقعا هیجان نبود ولی مخلوط هیجان و استرس و خستگیه زیاد و عصبانییت بود. خلاصه از این هیجان مخلوط داشتم لذت میبردم یهو یه چیزی تو گوشم هیس هیس کرد. نمیدونم یه لحظه واقعا قلبم وایساد یا فقط فکر کردم وایساد . حالا همینجوری دراز کشیده موندم تا دیدم این روانی ها دارن غر میزنن که نترسید. منم خودمو جم و جور کردم گفتم بی نمک ها... 

حالا هر چی.  

بحثه شام شد گفتم من ماکارونی میخوام گفتن باشه. حالا رفتیم تو اشپزخونه دنباله وسایل. گوشت کو؟ ظرفا نیست؟ ماکارونی چی هست اصلا؟ 

خلاصه بعده شام جم شدیم داشتیم بحث میکردیم. البته من خودمو نمیگم بچه ها رو میگم. داشتن بحثه سیاسی میکردن بعد رسید راجع به پسرا و میگفتن پسرا بدن و این حرفا. اخه یکی نیست بگه اگه الان دوست پسرت زنگ بزنه که باید از زمین جمت کرد.خلاصه تو تمامه این مدت من ساکت بودم. اصلا یه سالی میشه که اینجوریم. همیشه خسته ام. همیشه بی حوصله ام. دیشب داشتم تقویمم رو نگاه میکردم همه صفحه ها یه شکل بود. این اخریا دیگه نمینویسم ایضا میزنم واسه صفحه های قبلی. از بس روزام شبیه هم هستن. انگار دیگه حسه زندگی ندارم. دیروز تا سرحد مرگ ترسیدم ولی حتی جیغ نزدم.  

دوستان میگن چرا گوشیتو عوض نمیکنی یا چرا بیرون نمای. منظور رواله قدیمه زندگیم. اصلا حوصله ی مردم هم ندارم. الان 2 هفتس فیلمامو ریختم بیرون مرتب کنمشون تا ریختم بیرون و کل اتاقو گرفتم دیدم حوصله ندارم گرفتم خوابیدم. تازه مامانم یه راه از بینشون باز کرده دارم از اون راه تو اتاق رفت و امد میکنم. هر کی هم در اتاقو وا میکنه طفلک شوکه میشه میترسه. حالا بیا ارومش کن که اینا فقط فیلمن. حالا زیاد هستن ولی تا وقتی پاتو روش نذاری و سر نخوری و سرت نخوره به تخت یا کمد خطرناک نیستن. تازه وقتی هم اونجوری بشه به جز یه کثافت کاری که منه بدبخت باید مغزتو از زمین با جارو پاک کنم چیزه دیگه ای نداره. تازه لپ تاپه بدبختمو هرکی میبینه میگه اینو تمیز کن. روی موسم اثاره به جا مانده از پفک و کاکائو و روی این قسمت کیبورد یه پاکت شیرکاکائو و خورده بیسکوئیت و ... هستش. نصفه دیوار هم بادکنکی هستش که از اون تولد کذایی جمشون نکردم. فقط کتابخونم عینه گل برق میزنه و مرتبه اونم چون عاشقه کتاب هام هستم و میخوام دنیا نباشه اگه رو کتابام لک بیوفته. خلاصه از زندگی افتادم. الان 3 هفتس مامانم هر روز وقته ارایشگاه میگیره من نمیرم. هی میگم فردا. لباسام هم یه گوشه از اتاق جم هستن و هر وقت میخوام برم بیرون با کمکه علی و مامانم اونایی رو که میخوام پیدا میکنیم و علی یه اتو؟اطو ؟ میکشه میرم بیرون. مامانم یه نظریه داره که احتمالا تو اتاق جعبه ی شکلات ترکیده چون دست تو هر سوراخ سنبه ای بکنی یه عالمه شکلات پیدا میکنی. تو لباسام رو هم بگردی احتمالا حقوقه 1 ماه بابام رو پیدا میکنی. جلوی 2 تا پنجره هم که انواع ظروف مصرف شده اعم از لیوان و ... از نظر مادر جان پنهان مانده. دیروز رژ میخواستم پیدا کنم 7 نفر ادم شروع کردیم گشتن ولی رژ ام پیدا نشد. شارژره گوشیم به همراهه کنترله تلوزیون و دی وی دی مفقودالاثر شده و کلا این اوضاعه زندگیه منه.

نظرات 1 + ارسال نظر
یاسین سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 01:27 ق.ظ http://www.sooryas.blogsky.com

زندگی روزمره یک روال تکراری است که فقط اتفاقات آن را از تکرار خارج می کند... اتفاقات را هم خواسته خودمان است که رقم بزنیم یا نه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد